یادداشت‌های یک تبعیدی تنها

با تولدم به این دنیا تبعید شدم و هرسال به جایی پست‌تر

یادداشت‌های یک تبعیدی تنها

با تولدم به این دنیا تبعید شدم و هرسال به جایی پست‌تر

اناالله واناالیه راجعون ؛ توتم خودکشی کرد

 

 تکیه گاهی محکم و دلخوشی خوبی بود

که  تنهایی را بر روی شانه‌هایش در خیالم گم می‌کردم

گرما را از دل سرما بیرون می‌کشیدم تا که شاید

هوا انقدر سرد نباشد ...

 فراموش کرد تبعیدی فقط یک ملاقاتی دارد

به سادگی تیزی خنجر را در قلب زیبایش فرو برد

تاکه شاید بلند بگویم توتم مرد...

آری مرد

به سادگی افتادن برگی از شاخه خشک درخت

 به سختی راه رفتن در تاریکی شب

خواست او بود تا در ذهن من بمیرد ولی او همیشه در قلب من زنده است و باید همانند فرشته‌ای مهربان با من باشد تا که شاید من هم امیدی به نفس کشیدن داشته باشم

علاقه‌ای‌ به نوشتن در این باره نداشتم ولی باید می‌نوشتم که توتم خودکشی کرد و مرد.

 

پ.ن

چه هنوز آدم است و هر کسی آدم است:
اگر فراموش نکرده باشد!
و توتم نمی‌گذارد که فراموش کنی، هر دم به یادت می‌آورد.

 «توتم» ذکر مجسم، بهشت، آدم، حوا، خدا، شیطان، عشق، عصیان، آگاهی، هبوط و محافظ و ... در کویر" است.
هر کسی را توتمی است، و  توتم هرکس  «خود خوب» اوست.

به فریادم راس ای پیر خرابات

 

 

 

از پشت شیشه‌های لک گرفته پنجره می‌بینم

 ریزش مداوم پولک‌های ابر را که به آن برف می‌گویند

هرپولک ذوق کودکی را فریاد می‌زند

که منو برف و خنده‌های پدر،

 بهتر از بودن با هرچیزی است

بودن با برف، با برف، با عشق...

از بن هر مژه‌ام آب روان است بیا

 

بیا تا برایت بگویم تنهائی من چقدر بزرگ است

اگر چه هیچکس نیومد، سری به تنهائیت نزد

اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش

مصرعی از ترانه فیلم سنتوری

برسرکشته خویش آی و زخاکش برگیر

خیلی مغرور شده بودم ظالمانه دوست داشتم اشک‌هایش را ببینم

 و از خدا قبل از دیدن اشک‌هایش خواستم تا دلش را متلاطم کند

 تا که شاید ساعتی  شاد شوم

و خدا چه زود به حرفم گوش کرد

زیر اشک‌هایش شادمانه قدم زدم تا که دیدم اشک‌هایش همانند اسیدی آسمانی غربت را به سراسر وجودم تزریق کرد

با هم همنوا شدیم مثل همیشه که منتظر دیدن اشک‌هایش بودم

 خود نیز عاشقانه اشک ریختم و سرمای اشک‌هایش را برای خود بهترین سرپناه دانستم

 تاکه شاید گریه‌اش اتمامی داشته باشد که نداشت

من فریاد زدم او سکوت کرد من فریاد زدم و او بیشتر گریه کرد

تاکه فهمیدم فقط اشک  تنها پاسخ  قلب شکسته و جواب بغض خسته‌ام است

آسمان چقدر سنگ دل شده بود دیشب هرچه فریاد زدم  پاسخی نداد

فریاد زدم آسمان سرما وجودم را فراگرفت کافیست

اشک‌هایت را برای فردا باز می‌خواهم

 

سیلی باد و دل سرخ آسمان

 

ولی گوش نداد و فقط سرخی  سیلی باد را نشانم داد که چه طور دل آبیش را شکسته بود

 با این وجود که تنها باران حامیم در سرما بود نمی‌دانم چرا باز به یاد کودکی بودم که در کنار قرنطینه  تبعیدی‌ها فریاد می‌زد خدایا خدایا!

 آسمان توجهی نداشت و رقص اشک‌هایش را برای من لحظه به لحظه زیباتر کرد و من نیز فراموش کردم همینک کودکی با چکمه‌ای سوراخ در خیابان ایستاده است و از خدا باران نمی‌خواهد ...

ومن چه سنگ دل بری آسمان کف زدم تا که رقص اشک‌هایش را بیشتر کند تا که حتی در تبعیدگاه خود جائی که جز من خالق کسی نبود حتی سایه‌ام اشک‌هایم را نبیند.

مرغ دل باز هوادار کمان ابرویی است

 

تا گریه طلسم درد را می‌شکند؛ دل، حرمت آه سرد را می‌شکند

دریای هزار موج طوفان‌خیز است؛ اشکی که غرور مرد را می‌شکند

  

 

خواب بودم باور دارم که خواب بودم ولی چه زود گذشتم

از میان کوچه‌ها و رسیدم به جائی که باورش برایم سخت‌است

خیال سفری که شاید باورش از تفکرم خارج باشد

و چه خوب بود اگر هم آنجا می‌ماندم

کوچه ها به هم راه داشتند  انگار باب‌الرضا به غربت سامرا راه داشت

نه انگار اینجا کاضمین است

باور نمی‌کنم که باز در نجف هستم  و باز در بین الحرمین

چه زیبا سفری است ورود از راه باب‌‌الرضا برای یک تبعیدی