
به تو ای دوست سلام ، حالت آیا خوبست ؟ روزگارت آبیست؟
همه اینجا خوبند ، نیلبک میخواند ، قاصدک میرقصد،
دریا آرام است، بادعاشق شده است
و کسی هست دراین خاک غریبکه به یادت جاریست...

هرکسی گمشده ای دارد و خدا گمشدهای داشت.
هر کسی دو تاست وخدا یکی بود.
و یکی چگونه می توانست باشد؟
هرکسی به اندازهای که احساسش کنند هست،
و خداکسی که احساسش کند نداشت.
عظمتها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند،
خوبیها همواره نگران که آن را بفهمد.
و زیبایی همواره تشنه ی دلی است ک به او عشق ورزد.
دکتر علی شریعتی

گلی که دیروز برایت پست کردم
در راه پژمرده،
این اساس تبعیدست، میدانم!
اما ساقههایش را بو کن!
هنوز دارم به سمتت میآیم...
ای کاش هیچکس نمیدانست من یک تبعیدی هستم؛ اما دست روزگار چنان ظالمانه از سکوی عشق پرتاپم کرد که نه تنها مرغان آسمان بلکه تک ماهی سرخ برکه تاریکی نیز برای این تبعید زار زدند.

همیشه، همه جا 3 نماد پایان و شروع بوده است که من 2بار طعم تلخ اغما را حس کردم که به خواست او که بهتر از هرکس دیگر شاهد شکنجه من در تبعیدگاه است، علیرغم نامیلی خود به این دنیا برگشتم که این بار یعنی برای سوم بار برای این پرواز ـ چه اعماق جهنم؛ چه بهشت ـ آذوقهام را هرچندکم اما راسختر از 2بار گذشته جمع کردهام.
سرما و سوز زمستان مجالی برایم نگذاشته است که شاید فرصتی باز برای خود مهیا کنم
این بار فرصت ، عشق، امید شرابی برای فراموشی درد نیست.
این بار فقط سکوت و خواب ابدی تنها مرهمی است که میتوانند پاسخ تمام صادقانه بودنهایی باشد که به سادگی زیرپای همه حتی توتم که زودتر از من مرگ را ترجیح داد له شده است.

وقتی گلدان شکست
مادرم گفت: حیف بود،
پدرم گفت: قشنگ بود
خواهرم گفت: مال من بود
برادرم گفت: گرون بود
مادر بزرگم گفت: دوستش داشتم
ولی وقتی دلم شکست کسی آه هم نگفت