یادداشت‌های یک تبعیدی تنها

با تولدم به این دنیا تبعید شدم و هرسال به جایی پست‌تر

یادداشت‌های یک تبعیدی تنها

با تولدم به این دنیا تبعید شدم و هرسال به جایی پست‌تر

گدایی در میخانه طرفه اکسیری است

 

 

آخ که آدم چقدر دلش زود تنگ می‌شه...

ای کاش هوای شهرمان همیشه بارانی باشد

 تا که شاید هر کجا هرلحظه ساکت آرام با صدای رعد و برق فریاد بزنم

 و زیر ترنم باران نم نم اشک‌هایم رابرایش هدیه کنم

 تا که شاید زمین نلرزد و آسمان شهر دودآلود نباشد

 تاکه شاید پرنده‌‌ها خانه‌هایشان را ترک نکنند

تاکه شاید او هم بداند من اشتباه کردم

تاکه شاید بخشیده شوم

تاکه شاید بازآید

تاکه شاید... 

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل

 

قلمم توانائی ثبت وقایعی را ندارد که در آن سرزمین مجدد دیدم

چه زود گذشت همه چیز از برج میلاد شروع شد و با همان نما هم تمام شد

انگار تازه عزم سفر کرده بودم و تنها راهی وادی عشق شدم

تنهای تنها حتی بی دعای بدرقه

 چه شیرین بود لمس کردن غربت کشوری پربلا از دقایق پیش از سفر

 سفری که شاید به نوعی با گردش تاریخ فرصتی را محیا کرد تا که شاید حسابم به قیامت نکشد.

 

 

زود تمام شد شب زنده داری در میان سیل عاشقانی که هرکدام از اول راه بادعای خیر وارد این مسیر شدند و چه زود خودشان را در کنار ضریح جانشین وصی خدا لمس کردند و چه زودتر سیراب شدن با آب علقمه

ای کاش فرات همچنان جاری بود تا من نیز سوار برکشتی نجات او که عاشق بود و درس عاشقی را فریاد زد می‌ماندم.

هنوز تشنه‌ام به گفته او تشنه‌ی آب فرات نیستم بلکه تشنه عشق حسینم

 «تشنه آب فراتم ـ عشق حسینم ـ ای عجل فرصت بده»

این فرصت 3 باره بود برای پرواز من پریدم رسیدن به مقصد با علمدار است.

 

عشق مارابه سرکوچه وبازارکشید

 

 

عشق مارابه سرکوچه وبازارکشید

دیدی آخربه کجاعاقبت کارکشید

آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت

عمر بی حاصل ما اینهمه افسانه نداشت

 

آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

 

 

حال که دوباره با ساز باران همنوا شده‌ام و تاریخ به گونه‌ای دوباره به تکرار در آمده است

پرواز را به هیچ قیمتی از دست نخواهم داد شاید این تنها فرصت باشد

تکرار تاریخ و سرآغاز یک سفر، ای کاش همه چیز به عقب برگردد همه چیز حتی همین امشب که از شدت هیجان و یا که نه

غم نمی‌دانم و نمی‌توانم بنویسم و بگویم یا ابااعبدالله

در نظر بازی ما بی‌خبران حیرانند

 

وقتی با باران همنواشوی خواهی دید که فریاد باران از سکوت است

سکوت از دعای کودکی است که چشم انتظار رحمت است

پس اگر تو نیز به زادگاهی دورتر از باور تبعید شده باشی چ

آسمان نداری و اگر آسمان نداشته باشی

رحمتی نمی‌بینی.

حال که همسفر با باد شده‌ام تا شاید بتوانم به نقطه‌ای از حیات در جهان برسم می‌بینم که کم بیگناه نبوده‌ام چه بسا این روزها درآستانه سفرم به سرزمین بلا می‌بینم که شایسته چنین سفری نیستم و ای کاش که شایسته بودم .

تبعیدگاه جائی شد برای من تا که شاید دقایقی فکر کنم که حیف بیشتر عمرم را در آن سپری کردم.

پشیمان‌تر از هر روز و چشم انتظار تر از گذشته امید به سوسوی چراغی دارم که در حیاط خلوت دل گمش کرده‌ام