یادداشت‌های یک تبعیدی تنها

با تولدم به این دنیا تبعید شدم و هرسال به جایی پست‌تر

یادداشت‌های یک تبعیدی تنها

با تولدم به این دنیا تبعید شدم و هرسال به جایی پست‌تر

انگار گفته بودن باران نه فقط صاعقه

 

 

شب قبل هوا طوفانی بود  ولی باز بارون نبارید

انگار گفته بودن باران نه فقط صاعقه

شب سختی بود ؛ خیلی سخت

تاصبح فقط قدم زدن در  محوطه زندان

حرف، گریه، فریاد نه فقط  حرکت ….

و من هم فقط در جای خود قدم زدم 

انقدر در جا زدم تا پاهایم به تاول افتاد و در آخر به  بندی کوچک و کوتاه تر محبوس شدم .

جایی که حتی نباید با خودت هم حرف بزنی ....

این بار اگر به روح محافظ ‌برسم شاید همه چیز رو در فریادی خلاصه کنم.

خسته ام ولی تمایلی به رنجش خاطر دیگران بیش از این ندارم  

تمایلی نیست با بیان حقایقی تلخ،بیشتر از این در تبعید و یا به جائی پست  پست‌تر تبعید شوم...

 یکی از نمادهای توتم

چه هنوز آدم است و هر کسی آدم است:
اگر فراموش نکرده باشد!
و توتم نمی‌گذارد که فراموش کنی، هر دم به یادت می‌آورد.

 «توتم» ذکر مجسم، بهشت، آدم، حوا، خدا، شیطان، عشق، عصیان، آگاهی، هبوط و محافظ و ... در کویر" است.
هر کسی را توتمی است، و  توتم هرکس  «خود خوب» اوست.

انتظار یک تبعدی

 

برای یه تبعیدی چیزی بدتر از این نیست که به اون بگن باید سلام بدی بعد کسی جواب سلامشو نده.

تلختر از اون اینکه تمام راه‌های ارتباطی که اون تبعیدی داشت  مسدود بشه و تنها ملاقاتی اون تبعیدی ـ وکیل یا مشاور ـ  وعده ملاقات بده و ...

برای همین هست که دیشب تا صبح بازمزمه بارونی که هوای سلول من تبعیدی‌ رو حسابی عوض کرده بود با خودم حرف زدم و گفتم:

«سلام و میدانم باز هم بی‌پاسخ می‌ماند می‌دانم چراکه این تکرار مکررات است پاسخ سلامم همیشه در امواج سهمگین غرورت غرق شده دیر زمانیست خویشتن را به آب نمیزنم من فاتحه پاسخ سلامم را خوانده‌ام ...»

اینهارو می‌نویسم چون می‌‌دونم روزی دیر یا زود یادداشت‌های یک تبعیدی به دست قاضی می‌رسه، شاید خیلی دیر باشه و تو دادگاه دیگه به کار نیاد ولی همینکه

معلوم بشه تبعیدی در انتظار بود کافی هست ...

 

من از این فاصله‌ی دور کمی می‌ترسم

 

 

 

وقتی بارون نیاد و تو یه چهار دیواری اسیر باشی

اگه هم بیاد  نتونی  صدای این تک دلخشویتو هم  بشنوی

وعده آزادی چه معنی می ده ...

مدت‌ها دور از نور و بارون ...

برای همنیه که می‌گم

من از این فاصله‌ی دور کمی می‌ترسم

برو بگذار که با خاطره‌ها خوش باشم

در اتاقی که پراز سایه‌ی تنهایی‌ام است

گاهی از ریزش یک نور کمی می‌ترسم

من از این فاصله‌ی دور کمی می‌ترسم

 

تو بیا و بنویس

 

خیلی سخته ـ می‌ترسم من هم کسی رو بی‌گناه متهم و با حرف من اون هم تبعید بشه ، تجربه تلخی هست دوست ندارم دشمنم هم این تجربه‌ی تلخ رو تجربه  کنه برای همین از کسانی که منو شناختند و تو این چند روز سعی کردن برای من تعیین تکلیف کنند می‌گم :

 

 

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!

راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده..

من دگر خسته ام از این تب و تاب .

تو بیا و بنویس

خانه‌ام بی‌آتش

دستهایم بی‌حس و نگاهم نگران

می‌توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!

راستش می‌دانی طاقت کاغذ من طاق شده...

پیکر نازک تنها قلمم؛ زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!

می‌توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...

می‌توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!

من دگر خسته شدم

راست گفتند می‌شود زیبا دید؛ می‌شود آبی ماند!

اما ... تو بگو ؛

گل پرپر شده را زیبائیست؟!

رنگ مرگی آبیست؟

می‌توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ

بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس

بنویس از کمر بید شکسته؛ و یک پنجره ساکت و بسته!

از من! "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"

هر چه می‌خواهی از این صحنه به تصویر بکش..

صحنه‌ئ پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!

حمله‌ئ خفاشان !!

جراتش را داری که ببینی قلمت می‌شکند؟

کاغذت می‌سوزد؟

من دگر خسته شدم. می‌توانی تو بیا

این قلم؛ این کاغذ...

  

چند ساعت خارج از بند انفرادی

 

امشب 2 تا ملاقاتی داشتم بعد از مدت‌ها از بند بردنم بیرون،

خیلی وقت‌ بود که نور آفتاب رو ندیده بودم

 چقدر غروب زیباست

 

 

یکی از کسانی که واسطه مرخصی چند ساعته من شده بود

به نوشته‌هایی که در قالب پیامک (sms) ارسال کرده بودم اشاره کرد

 و من برای اینکه بیشتر از فضای آزاد استفاده کنم

 فقط تو دلم زمزمه کردم:

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،

بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،

بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،

بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی،

بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند

 و بندگان خدا را گران گران تبعبد می‌‌کنند.